شمس الدين حافظ

516

سفينه حافظ ( فارسى )

للّه ذات رمل كان الحبيب فيها « 1 » * طار العقول طيرا من نظرة الغزالى « 2 » از چار چيز مگذر گر زيركى و عاقل * امن و شراب بىغش معشوق و جاى خالى مى ده كه گرچه گشتم نامه‌سياه عالم * نوميد كى توان بود از لطف لايزالى ساقى بيار جامى وز خلوتم برون كن * تا در بدر بگردم قلّاش « 3 » و لا ابالى صافيست جام خاطر در دور آصف دهر * قم فاسقنى رحيقا اصفى من الزلال « 4 » الملك قد يباهى من جده وجده « 5 » * يا رب كه جاودان باد اين قدر و اين معالى مسندفروز دولت كان شكوه و شوكت * برهان ملك و ملت بو نصر بو المعالى « 6 » يا راكبا تبرى عن موثقى و هادى « 7 » * ان تلق اهل نجد كلم بحسب حالى « 8 » العين ما تنامت شوقا لاهل نجد « 9 » * و القلب ذاب وجد من رؤية الوصالى « 10 » چون نيست نقش دوران بر هيچ حال ثابت * حافظ مكن شكايت تا مىخوريم حالى [ 1 ] [ 464 بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالى ] 54 شماره مسلسل 665 بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالى * خوش باش ز آنكه نبود اين هر دور از والى « 11 » در وهم « 12 » مىنگنجد كاندر تصور عقل * آيد به هيچ معنى زين خوب‌تر مثالى « 13 »

--> ( 1 ) در پناه خدا باد زمين شنزارى كه معشوق در آن بود ( 2 ) خردها و عقلها از نگاه آهوان پرواز كردند ( 3 ) قلاش يعنى بيكاره و ولگرد ، حيله‌گر و مفلس . ( 4 ) برخيز و شرابى زدوده‌تر از آب زلال به من بنوشان . و در مصرع اول در بعضى نسخ بجاى « آصف دهر » « آصف عهد » نوشته شده است ( 5 ) مملكت از بخت و كوشش تو مباهات مىكند ( 6 ) بونصر بو المعالى ، خواجه برهان الدين فتح اللّه مرد بسيار دانشمند و وزير امير مبارز الدين بوده كه در سال 760 به حكم شاه شجاع كشته شد ( 7 ) اى سوارى كه از وثاق ( محل ) من بيزارى جستى ( 8 ) اگر با اهل نجد صحبت كردى به زبان حال من با آنها صحبت كن ( 9 ) چشم از شوق مردم نجد بخواب نرفت ( 10 ) و دل از ديدار وصال بوجد مىآيد ، و در خلخالى بجاى « من رؤية الوصالى » ، « فى دائه العضالى » آمده است . ( 11 ) فنا و نابودى ( 12 ) گمان و خيال ( 13 ) كالبد - شبيه و مانند [ 1 ] پاورقى غزل 53 - غزل فوق را حافظ درباره خواجه برهان الدين فتح اللّه بو نصر معالى ( وزير امير مبارز الدين ) مقتول به سال 760 گفته است .